سالیان سال هست که روال اینجوری بوده که ما بیمارانه مبتلا به اعتیاد خودمون رو مسافر صدا کرده ایم ... از همون زمانی که بازیه کنگره ۶۰ وارد ایران شد و یا وقتی که فراتر گام برداشتیم و جوانان
آفتاب رو علم کردیم ... آره دیر زمانی هست که ما مسافر رو چسبوندیم به اول اسمهامون ولی من راحتتر هستم که چیزی که بودم رو مطرح بکنم و خیلی واضح بگم که من به مدت حدود ۲۰ سال با این بیماری جنگیدم و جنگیدم و جنگیدم هنوز هم در جنگ ام نیازی هم به نگفتن شرایط فعلی ام نمیبینم چون ( باید اینجا خداوند رو شاکر باشم که نگذاشت در طول دوران اعتیاد به کسی غیر از خانواده ام محتاج شوم ) هنوز هم وقتی احساس میکنم که نیاز به سرخوشی و هیجانات لحظه ای و شاید هم مقداری دلتنگی به روزهایی که هیچ فکری جز گرفتن و مصرف و سرعت و تحریک کردن وجودم برای ترشح مقداری بیشتر و بیشتر آدرنالین در سرم نبود شاید در صد ام ثانیه در هر ساعتی از شبانه روز یکهو بخودم بیام و ببینم مثلا وسط جاده ام یا تو یکی از باغ های فشم مشغول تنهای مشغله زندگی ام یا بهتره بگم تنها کاری که زمان ام رو در ۲۰ سال گذشته براش صرف کردم هستم و روز از نو روزی از نو .... میخوام این داستان رو حسابی مزه مزه کنم و بعد منتشر کنم ... امیدوارم زود دلسرد نشین و نگید که این چرا اینقدر لفت میده تا یه کلمه بخواد جون بکنه ... باید در جواب بگم تو هم اگر جوانی و عمره خودتو صرف یه بازیه احمقانه و دوسر باخت میکردی مطمنا در وارد شدن و یادآوری مطالب زیاد عجله ای نداشتی ... اگر دست ام رو رو کیبرد ام آوردم و میخوام دفتر سیاه اعتیاد ام رو براتون باز کنم فقط به امید اینه که شاید حرفهای من بتونه فقط یک نفر از کسانی که الان تازه دارن درگیر میشن یا شاید مدتهاست با جادوی سیاه همنشین شدن رو از ادامه راه منصرف کنه ... شاید حرفهام بتونه تو رو بخودش مشغول کنه ... شاید بخوای بدونی مگه از این دروازه هزار تو کسی هم تونسته بره بیرون چون ما خوب میدونیم اگر کسی از یکی از دروازه ها وارد شه هرگز خروجی در کار نیست ... ما باور کردیم که مواد همه چیز ماست و بزرگترین ترس ما اینه که یه روزی یه طوری با یه حادثه خیلی بعید یکهو صبح بلند شیم و بفهمیم دیگه در هیچ کجای ایران مواد نیست ... حتی بارها برای شوخی شاید تو هم این جمله رو شنیده باشی که مثلا داش علی فرض کن فردا بلند شدی آقا دیگه جنس نیست کاسب بررررررررررر .... خداییش من از شوخیش ام اصلا خوشم نمیومد چه برسه بخوام مثلا بخندام و خودم رو مشتاق نشون بدم همیشه در جواب میگفت ام زر نزن بابا حروم زاده تو شوخی اتم مثل خودت دو زاریه .....
یکی از رفقای گل ام که تو مالزی ما با هم ۲۴ ری تو ژوبیتر کلا زندگی میکردیم گاهی ام که دلمون هوای سفر میکرد یه سری میزدیم به برو بچ تو مریخ :)
خلاصه که دور زمین با آدماش رو خط کشیده بودیم
تا اینکه تا یکی از شبها یا روزا اون حادثه یه تلخ مارو تو سیاره قشنگمون دید و چنان خودش رو به تنها گلی که تو زندگی داشتم رسوند و قلب قشنگ و دوست داشتنی شو با چنان فشاری تو سینه ترکوند که حتی نشد بگم نیکا منم با خودت ببر از اون به بعد تا مدتها مثل دیوونه ها دنبال اون حادثه میگشتم هر جا رد بایی از اون میدیدم حتی الامکان خودم رو بهش نزدیک میکردم ولی اون هر بار منو فقط ریشخند میکرد ۴ بار او ور دوز کردم دو بارش کسانی که با هام تو موقعیت ها بودن منو ول کرده بودن و رفته بودن فکر کرده بودن دیگه رفته ام همونجایی که با تمام وجود میخواستم برم ولی نه .. وقتی قسمت باشه نفس بکشی میکشی آره .... باره چهارم و آخر با یه مقدار موادی که تو ماشین ام بیدا کردن و خودم رو هم سریع بردن و احیا کردن در نهایت بعد از ۲۶ روز که توکه میخواستن برام حکم حبس ببرن بلاخره تونستم با یه وکیل ه مایه بگیر کارو جفت و جور کنم ولی حتی نگذاشتن ماشین ام رو بفروش ام یا خونه ام رو تحویل بدم و وسایل رو بفروش ام حتی وقتی برگشت ام یه چمدون هم نداشتم یکراست از مرکز قضات کشور با یه ماشین ون که دوتا ماشین مبارزه با مواد هم داشت اسکورت میکرد اش فرستادن فرودگاه و بدون اینکه حتی یکی از دوستان ام رو بتونم بهش اطلاع بدم یکراست فرستادن \ای برواز تا کنار هوابیمای ایران ایر خودمون هم باز یه درجه دار و یه سرباز منو خیلی دوستانه و نگاه های محبت امیز :) مشایعت ام کردن و اشکهای دیدگان رو بدرقه راه ام کردن و علی برگشت به تیرووووون ......فقط ثابت کردم هر جا که باشم نمیتونم از میدون آرژانتین ام خیابون خوشگله الوند ام دست بکشم ....
آره برگشتم ولی اگر تا قبل رفتن یه دلکی تو سینه ام بود که هلک و هولوکی بکنه خوب حس میکردم که جاش خیلی خالیه
حوصله ندارم دیگه ... امیدوارم که زود بیام و ادامه بدم ... فعلا